روستاي نسن نور

خاطره حاج علیرضا رضایی از فاجعه منا

ساعت 7 صبح حرکت به سمت رمی جمرات شروع شد. در خیابان 204 مقابل چادر کشورهای مصر و الجزایر بسیار کند و آرام حرکت می کردیم . درواقع فکر می کردیم که داریم حرکت می کنیم ولی  نمی دانستیم که جمعیت داشت فشرده می شد. به حدی فشار زیاد شد که نمی توانستیم به سمت دیگر برویم. این فشار تبدیل شد به موج جمعیتی که ما را بی اختیار این طرف و آن طرف می برد. افراد ناتوان و کهنسال و ویلچری  زیر دست و پا می افتادند و افراد دیگر روی بدن آن ها می افتادند. به علت گرمای زیاد و فشار و تشنگی دیگر ایستادن خیلی سخت بود…

خاطره حاج علیرضا رضایی از فاجعه منا

روستاي نسن نور

خاطره حاج علیرضا رضایی از فاجعه منا دانلود کاور با اندازه اصلی

خاطره حاج علیرضا رضایی از فاجعه منا

خلاصه مطلب:

ساعت 7 صبح حرکت به سمت رمی جمرات شروع شد. در خیابان 204 مقابل چادر کشورهای مصر و الجزایر بسیار کند و آرام حرکت می کردیم . درواقع فکر می کردیم که داریم حرکت می کنیم ولی  نمی دانستیم که جمعیت داشت فشرده می شد. به حدی فشار زیاد شد که نمی توانستیم به سمت دیگر برویم. این فشار تبدیل شد به موج جمعیتی که ما را بی اختیار این طرف و آن طرف می برد. افراد ناتوان و کهنسال و ویلچری  زیر دست و پا می افتادند و افراد دیگر روی بدن آن ها می افتادند. به علت گرمای زیاد و فشار و تشنگی دیگر ایستادن خیلی سخت بود… ادامه متن

ساعت 7 صبح حرکت به سمت رمی جمرات شروع شد. در خیابان 204 مقابل چادر کشورهای مصر و الجزایر بسیار کند و آرام حرکت می کردیم . درواقع فکر می کردیم که داریم حرکت می کنیم ولی  نمی دانستیم که جمعیت داشت فشرده می شد. به حدی فشار زیاد شد که نمی توانستیم به سمت دیگر برویم. این فشار تبدیل شد به موج جمعیتی که ما را بی اختیار این طرف و آن طرف می برد.

افراد ناتوان و کهنسال و ویلچری  زیر دست و پا می افتادند و افراد دیگر روی بدن آن ها می افتادند. به علت گرمای زیاد و فشار و تشنگی دیگر ایستادن خیلی سخت بود که ناگهان روی زمین افتادم.

دوستم را صدا کردم گفتم : سید کمکم کن من بلند شوم. دستش را آورد و من را کشید و بلند کرد. چند دقیقه ای گذشت و یک موج سنگین دیگر آمد دوباره افتادم توی جمعیت و روی زمین . هرچقدر دوستم را صدا کردم دیگر نه صدایم را می شنید نه من را می دید که بتواند مرا بلند کند.

ادامه خاطره در ادامه مطلب...
 

خوشبختانه این دفعه موج مرا به گوشه ای برد که دستم به نرده ها می رسید . نرده ها را گرفتم و بالا رفتم روی چادر کشور الجزایر. افتادم داخل چادر ؛ کمکم کردند. بعد از اینکه سرحال شدم  از خیابان پایینی 204 برگشتم به سمت ستاد حج ایران.

 توی خیابان 204 از ساعت 8 صبح جمعیت روی همدیگر ریخته بودند . صدای آه و ناله افراد مظلوم بود که زیر دست و پا مانده بودند . از کسی کاری برنمی آمد؛ چرا که حدود 300 متر خیابان در عرض 15 متر جمعیت روی هم گره خورده بود. چون جمعیت متراکم بود و جدا کردن شهدا از افراد زنده خیلی سخت بود.

 انشاالله خداوند عاملین این جنایت را به سزای اعمالشان برساند.

 

 

<p style="text-align: center;" center;"="">
 

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی