جستجوگر

کانال تلگرام

    کانال تلگرامی نسن

نظرسنجی عملکرد سایت نسن

    • نظر سنجی عملکرد<br />سایت نسننظر سنجی عملکرد<br />سایت نسننظر سنجی عملکرد<br />سایت نسن

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 470
  • کل نظرات : 359
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 129
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 130
  • بازديد ديروز : 1,444
  • بازديد کننده امروز : 30
  • بازديد کننده ديروز : 84
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 7
  • بازديد هفته : 3,321
  • بازديد ماه : 15,753
  • بازديد سال : 195,372
  • بازديد کلي : 520,427
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.214.93
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

ماه محرم

Image result for ‫ماه مبارک رمضان‬‎

آخرین ارسالی های انجمن

امام خمینی(ره) احیا گر اسلام ناب، درباره عید قربان چنین گفته اند: «عید قربان، عیدی است که انسان های آگاه را به یاد قربانگاه ابراهیمی می اندازد؛ قربانگاهی که درس فداکاری و جهاد در راه خدای بزرگ را به فرزندان آدم و اصفیا و اولیای خدا می دهد... این پدرِ توحید و بت شکنِ جهان، به ما و همه انسان ها آموخت که... عزیزترین ثمره حیات خود را در راه خدا بدهید و عیدی بگیرید. خود و عزیزان خود را فدا کنید و دین خدا را و عدل الهی را برپا نمایید. به همه ما ذریه آدم فهماند که «مکه» و منی قربانگاه عاشقان است و محل نَشر توحید و نفی شرک که دلبستگی به جان و عزیزان نیز شرک است.» (صحیفه نور، ج ،18 ص 87 )

=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

در ادامه مطلب دنبال کنید.....


ادامه مطلب

5e2dc3cb49aeffd2ffb493dd7a310969-425
 
 
خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت . . .

به حیوان ها شهوت داد بدون شعور . . .

و به انسان هر دو را . . .

انسانی که شعورش به شهوتش غلبه کند
 
از فرشته بالا تر است . . .

و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند
 
از حیوان پست تر . . .

 

در روستای نسن آخرین جمعه ماه مبارک رمضان یعنی در روز قدس با اقدام بسیج شهدای نسن راهپیمایی از جلوی حسینیه ی نسن تا بهشت زهرا (س) برگزار شد. در این راهپیمایی همه افراد اعم از زن و مرد و پیر و جوان شرکت کردند که در بهشت زهرا وبر سر مزار شهدا حجت الاسلام صبوری و آقای سعید اسفندیاری سخنرانی کردند.

در این راهپیمایی که بعد از مدت های طولانی برگزار شد با شور حال خاص و انزجار از صهیونیست و حامیان آن وبا شعارهایی همراه بود.

مشاهده سایر تصاویر

«خاک­های نرم کوشک» نوشته سعید عاکف

داستان زندگی شهید برنسی که از پرتیراژترین کتب دفاع مقدس است

اول سربازی که اعزام شدیم ، رفتیم «صفر - چهار» بیرجند. بعد از تمام شدن دوره آموزش نظامی ، صحبت تقسیم و این حرف‌ها پیش آمد. یک روز ، تمام سربازها را به خط کردند، تو میدان صبحگاه. هنوز کار تقسیم شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه‌ها. قدم‏ها را آهسته برمی داشت و با طمأنینه. به قیافه‌ها با دقت نگاه می‌کرد و می‌آمد جلو. تو یکی از ستون‏ها یک­دفعه ایستاد. به صورت سربازی خیره شد. سرتا پای اندامش را قشنگ نگاه کرد. آمرانه گفت: بیرون. همین طور دو - سه نفر دیگر را هم انتخاب کرد. من قد بلندی داشتم و به قول بچه‌ها: هیکل ورزیده و در عوض، قیافه روستایی و مظلومی داشتم.فرمانده پادگان هنوز لا بلای بچه‌ها می‌گشت و می‌آمد جلو. نزدیک من یکهو ایستاد. سعی کردم خونسرد باشم. توی چهره‌ام دقیق شد و بعد هم از آن نگاه‏ های سر تا پایی کرد و گفت: توأم برو بیرون. یکی آهسته از پشت سرم گفت: خوش به حالت!تا از صف برم بیرون، دو، سه تا جمله دیگر هم از همین دست شنیدم: - دیگه افتادی تو ناز و نعمت!
تا آخرخدمتت کیف می‌کنی!بیرون صف یک درجه دار اسمم را نوشت و فرستاد پهلوی بقیه. حسابی کنجکاو شده بودم .از خود پرسیدم : چه نعمتی به من می خوان بدن که این بچه شهری‌ها دارن افسوسش رو می خورن؟! خیلی‏ها با حسرت نگاهم می‌کردند . بالاخره از بین آن همه، چهار- پنج نفر انتخاب شدیم. یک استوار بردمان دم آسایشگاه. گفت: سریع برین لوازمتون رو بردارین وبیاین بیرون، لفتش ندین‏ها.باز کنجکاوی‏ام بیشتر شد. با آنهای دیگر هم رفاقت نداشتم که موضوع را ازشان بپرسم. لوازمم را ریختم تو کیسه انفرادی و آمدم بیرون. یک جیپ منتظر بود. کیسه‌ها را گذاشتیم عقبش و پریدیم بالا. همراه آن استوار رفتیم تو شهر بیرجند. چند دقیقه بعد جلوی یک خانه بزرگ ویلایی، ماشین ایستاد.استوار پیاده شد. رو کرد به من و گفت: بیا پایین. خودش رفت زنگ آن خانه را زد. کیسه‏ام را برداشتم و پریدم پایین . به ام گفت: از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی، هر چی بهت گفتن، بی چون و چرا گوش می‌کنی.
مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. آمدم چیزی بگویم، در باز شد. یک زن تقریبا مسن و ساده وضعی، بین دو لنگه در ظاهر شد. چادر گلدار و رنگ و رو رفته‌اش را رو سرش جابجا کرد. استوار بهش مهلت حرف زدن نداد. به من اشاره کرد و گفت: این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید.از شنیدن کلمه خانم خیلی تعجب کردم. استوار آمد برود، گفتم: من اینجا اسلحه ندارم، هیچی ندارم ؛ نگهبانی می خوام بدم، چکار می خوام بکنم. خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: برو بابا دلت خوشه! از امروز همین لباسهات رو هم باید در بیاری و لباس شخصی بپوشی!
تو دوره آموزشی، به قول معروف تسمه از گرده مان کشیده بودند. یاد داده بودند بهمان که اگر ما فوق گفت: بمیر، بی چون و چرا باید بمیری. رو همین حساب حرف او را گوش کردم و دنبال زنه رفتم تو. ولی هنوز در تب و تاب این بودم که تو خانه یک خانم می‌خواهم چه کار کنم؟ روبروی در ورودی، آن طرف حیات یک ساختمان مجلل ، چشم را خیره می‌کرد . وسعت حیات و گل‏های رنگارنگ و درخت‏های سربه فلک کشیده هم زیبایی دیگری داشت. زن گفت: دنبالم بیا. گونی به دست دنبالش راه افتادم . رفتیم تو ساختمان. جلوی راه پله‏ها زن ایستاد. اتاقی را تو طبقه دوم نشانم داد و گفت: خانم اونجا هستن. به اعتراض گفتم : معلوم هست می­خوام چکار کنم؟ این نشد سربازی که برم پیش یک خانم. ترس نگاهش را گرفت. به حالت التماس گفت: صدات رو به یار پایین پسرم! با اضطراب نگاهی به بالا انداخت و ادامه داد: برو بالا، خانم بهت می­گن چه کار باید بکنی، زیاد بد اخلاق نیست. باز پرسیدم: آخه باید چه کار کنم؟ انگار ترسید جواب بدهد، تا تکلیفم را یک­سره کنم، از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق قشنگ باز بود، جوری که نمی‌توانستم در بزنم. نگاهی به فرش‏های دستباف و قیمتی کف اتاق انداختم. بند پوتین­هام را باز کرد و بیرونشان آوردم. با احتیاط یکی، دو قدم رفتم جلوتر. گفتم: یا الله. صدایی نیامد. دوباره گفتم: یا الله، یا الله! این بار صدای زن جوانی بلند شد: سرت رو بخوره! یا الله گفتنت دیگه چیه؟ بیا تو! مردد و دو دل بودم. زیر لب گفتم: خدایا توکل برخودت. رفتم تو. از چیزی که دیدم چشمام یک­هو سیاهی رفت. کم مانده بود نقش زمین شوم. فکر می‌کنی چه دیدم؟ 
گوشه اتاق، روی مبل، یک زن بی­حجاب و به اصطلاح آن زمان مینی­ژوب نشسته بود، با یک آرایش غلیظ و حال بهم زن! پاهاش را هم خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم. تمام تنم خیس عرق شد. چند لحظه ماتم برد. زنی­که هم انگار حال و هوای مرا درک کرده بود، چون هیچی نگفت. وقتی به خودم آمدم، دنده عقب گرفتم و نفهمیدم چطوراز اتاق زدم بیرون. پوتین‏ها را پام کردم. بندها را بسته نبسته، گونی را برداشتم . زن بی‏حجاب با عصبانیت داد زد: آهای بزمجه کجا داری می‏ری؟ برگرد!
گوشم بدهکار هارت و هورت او نشد. پله‌ها را دو تا یکی آمدم پایین. رنگ از صورت زن چادری پریده بود. زیاد بهش توجهی نکردم و رفتم توی حیات. دنبالم دوید بیرون. 
دستپاچه گفت: خانم داره صدات می‏زنه. 
گفتم: این­قدر صدا بزنه تا جونش در به یاد! 
گفت: اگر نری، می­کشنت ها! 
عصبی گفتم: بهتر! من می‌رفتم و زن بیچاره هم دنبالم تقریباً داشت می‌دوید. دم در یادم آمد آدرس پادگان را بلد نیستم. یک­دفعه ایستادم. زن هم ایستاد. 
ازش پرسیدم: پادگان صفر- چهار کدوم طرفه؟ 
حیران و بهت زده گفت: برای چی می­خوای!؟ 
گفتم: می­خوام از این جهنم- دره فرارکنم. 
گفت:به جوونیت رحم کن پسر جان، این کارا چیه؟ اینجا بهترین پول، بهترین غذا، و بهترین همه چیز رو به تو می دن، کیف می‌کنی.
با غیظ گفتم : نه ننه، می­خوام هفتاد سال سیاه همچین کیفی نکنم. وقتی دیدم زن می‌خواهد مرا منصرف کند که دوباره برگردم، بی خیال آدرس گرفتن شدم و از خانه زدم توی خیابان، خیابانی که خلوت بود و پرنده پرنمی زد. فقط گاهگاهی ماشینی می‌آمد و با سرعت رد می‏شد. آن روز هر طور بود، بالاخره پادگان را پیدا کردم. از چیزهایی که آنجا دستگیرم شد، خونم بیشتر به جوش آمد. آن خانه، خانه یک سرهنگ بود که من آنجا حکم گماشته را پیدا می‌کردم. می‌شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسریک جناب سرهنگ طاغوتی و بی غیرت بود! به هر حال، دو سه روزی دنبالم بودند که دوباره ببرنم همان جا، ولی حریفم نشدند. دست آخر آن سرهنگ با عصبانیت گفت: این پدرسوخته روتنبیهش کنید تا بفهمه ارتش خونه ننه - بابا نیست که هر غلطی دلش خواست، بکنه. 
هجده تا توالت آن جا داشتیم که همیشه چهار نفر مأمور نظافتشان بودند، تازه آن هم چهار نفر برای یک نوبت، نوبت بعدی باز چهار نفر دیگر را می‌بردند. قرار شد به عنوان تنبیه، خودم تنهایی همه توالت‌ها را تمیز کنم. 
یک هفته تمام این کار را کردم، تک و تنها پشت سرهم. صبح روز هشتم، گرم کار بودم که سرگرد آمد سر وقتم. خنده غرض داری کرد و به تمسخر گفت: ها، بچه دهاتی! سرعقل اومده یا نه؟ جوابش را ندادم. با کمال افتخار و سربلندی توی چشماش نگاه می‌کردم. کفری‌تر از قبل ادامه داد: قدر اون ناز ونعمت و اون زندگی خوش را حالا می‌فهمی، نه؟ برّ و بر نگاهش می‌کردم. گفت: انگار دوست داری برگردی همون جا، نه؟ عرق پیشانی‏ام را با سر آستین گرفتم. حقیقتاً تو آن لحظه خدا و امام زمان (سلام الله علیه) کمکم می‏کردند که خودم را نمی‌باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم: «این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اگر سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت‌ها رو خالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز تو بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه، با کمال میل قبول می‌کنم، ولی تو او خونه دیگه پا نمی‌گذارم. عصبانی گفت: حرف همین؟ گفتم: اگر بکشیدم، اونجا نمی­رم. بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی­شوند، آخرش کوتاه آمدند و فرستادنم گروهان خدمات.»

روزگاری شهر ما ویران نبود / دین فروشی اینقدر ارزان نبود 

صحبت از موسیقی عرفان بود / هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود 
دختران را بی حجابی ننگ بود / رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود 
مرجعیت مظهر تکریم بود / حکم او عالمی را تسلیم بود 
یک سخن بود و هزاران مشتری / آن هم از لوث قرائت ها بری 
وای که در سالهای سیاه دوهزار / کار فرهنگی شده پخش نوار 
ذهن صاف نوجوانان محل / پر شد از فیلم های مبتذل 
پشت پا بر دین زدن آزادگیست / حرف حق گفتن عقب افتادگیست 
آخر ای پرده نشین فاطمه / تو برس بر داد دین فاطمه 
بی تو منکر ها همه معروف شد / کینه توزی با ولی مکشوف شد

دنیای مجازی از محضر الله خارج نیست ..
.
حواسمان هست کلیک که می کنیم ..
.
ذکر می گوییم ..
.
یا بیهوده میرانیم ..
.
یا که سکوت کرده ایم و 
به نظاره جنگ حسین(ع) نشسته ایم

ارسالی از کاربر:javid_0122444

روزگاری شهر ما ویران نبود / دین فروشی اینقدر ارزان نبود 

صحبت از موسیقی عرفان بود / هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود 
دختران را بی حجابی ننگ بود / رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود 
مرجعیت مظهر تکریم بود / حکم او عالمی را تسلیم بود 
یک سخن بود و هزاران مشتری / آن هم از لوث قرائت ها بری 
وای که در سالهای سیاه دوهزار / کار فرهنگی شده پخش نوار 
ذهن صاف نوجوانان محل / پر شد از فیلم های مبتذل 
پشت پا بر دین زدن آزادگیست / حرف حق گفتن عقب افتادگیست 
آخر ای پرده نشین فاطمه / تو برس بر داد دین فاطمه 
بی تو منکر ها همه معروف شد / کینه توزی با ولی مکشوف شد

دنیای مجازی از محضر الله خارج نیست ..
.
حواسمان هست کلیک که می کنیم ..
.
ذکر می گوییم ..
.
یا بیهوده میرانیم ..
.
یا که سکوت کرده ایم و 
به نظاره جنگ حسین(ع) نشسته ایم

یکی از اسناد ساواك كه ارتباط مقام معظم رهبري را با نسل جوان مورد تأكيد قرار مي‌دهد، سند شماره9/3003 به تاريخ 1/8/1353 است كه مي‌نويسد: مطهري از اين كه نماز جماعت سيدعلي خامنه‌اي در مشهد (توسط ساواك) تعطيل شده، ابراز ناراحتي كرده و گفته است : سيد علي خامنه‌اي از نمونه‌هاي ارزنده‌اي است كه براي آينده موجب اميدواري است و در اين مدت كوتاه در مشهد، كارهاي پر ثمري انجام داده كه يكي از آن‌ها جمع كردن جوانان روشنفكر حوزه و دانشگاه است. ۱
مقام معظم رهبری با ذکر خاطره ای رابطه خوب خود را با جوانان اینگونه بیان میکند:مسجدي كه بنده نماز مي‌خواندم، بين نماز مغرب و عشا هيچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ هميشه بيرون مسجد هم جمعيت متراكم بود؛ هشتاد درصد جمعيت هم از قشر جوان بودند؛ براي خاطر اينكه با جوان تماس مي‌گرفتيم. در همان سالها پوستينهاي وارونه مد شده بود و جوانان خيلي اهل مد آن را مي‌پوشيدند. 
يك روز ديدم جواني كه از اين پوستينهاي وارونه پوشيده، صف اول نماز در پشت سجاده من نشسته است؛ يك حاجي محترم بازاري هم كه مرد خيلي فهميده‌اي بود و من خيلي خوشم مي‌آمد كه او در صف اول مي‌نشست، در كنار اين جوان نشسته بود. ديدم رويش را به اين جوان كرد و چيزي در گوشش گفت و اين جوان يكباره مضطرب شد. برگشتم به آن حاجي محترم گفتم چه گفتي؟ به جاي او جوان گفت چيزي نيست. فهميدم كه اين آقا به او گفته كه مناسب نيست شما با اين لباس در صف اول بنشينيد! گفتم نه آقا، اتفاقاً مناسب است شما همين‌جا بنشينيد و تكان نخوريد! گفتم حاجي! چرا مي‌گويي اين جوان عقب برود؟ بگذار بدانند كه جوان با لباسي از جنس پوستين وارونه هم مي‌تواند بيايد به ما اقتدا كند و نماز جماعت بخواند. 
برادران! اگر پول و امكانات هنري نداريم، اگر فعلاً ترجمه قرآن به زبان سعدي زمانه را نداريم، «اخلاق» كه مي‌توانيم داشته باشيم؛ «في صفه` المؤمن بشره في وجهه و حزنه في قلبه». با اخلاق، سراغ اين جوانان و دلها و روحها و وراي قالبهاشان برويد؛ آن وقت تبليغ انجام خواهد شد.

امام یعنی راهنما، پیشوا، رهبر و کسی که باید به او اقتدا کرد و از او تبعیت نمود. پیش نماز را از این جهت امام جماعت گویند که مردم در اقامه نماز کاملاً از او تبعیت می‌کنند. در نظام سیاسی اسلام، مردم در حکم «امت» و رهبر یا حاکم جامعه در حکم «امام» است.

یعنی نظام سیاسی اسلام، نظام «امت و امامت» است. این نظام ریشه در اصول اعتقادی و جهان بینی توحیدی دارد. در اندیشه توحیدی، حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداوند است و خداوند نیز انسان را حاکم بر سرنوشت خویش قرار داده است. حاکمیت خداوند بر دو نوع تکوینی و تشریعی است. بر اساس اعتقاد به حاکمیت تکوینی خداوند، هیچ موجودی، از ذرات بی مقدار و بی جان گرفته تا پیچیده ترین پدیده‌های جاندار آفرینش، از حوزه قدرت و قلمرو علم خداوند خارج نیست «لا یعزب عنه مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض» ( سبا، آیه 3)

این خداوند حکیم که هم خالق جهان است و هم رب و پرورش دهنده و هدایت کننده موجودات، انسان را موجودی مختار و با اراده آفریده و او را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته و در عین حال، راه سعادت و درست زندگی کردن را با فرستادن انبیا و کتب آسمانی به او نشان داده است «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً» (انسان، آیه 3)

خداوند با فرمان «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (نسا، آیه 59)، حاکمیت تشریعی خود را از سه راه اعمال نموده و به عبارت دیگر مسیر اطاعت خدا را مشخص کرده است. انسان از سه طریق با توجه به شرایط زمانی خداوند را اطاعت می‌کند:

الف- اطاعت از پیامبر اکرم(ص) که ولایت مستقیم از خداوند دارد «النبی اولی بالمومنین من انفسهم» (احزاب، آیه 6)
ب- اطاعت از امامان معصوم(ع) که ولایت از نبی اکرم(ص) دارند «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
ج- اطاعت از ولی فقیه عادل که در زمان غیبت امام زمان(عج) به نیابت از آن حضرت ولایت امر و امامت امت بر عهده وی می‌باشد. در توقیع شریف امام زمان(عج) آمده است: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم»

بر اساس ادله عقلی و نقلی، فقهای جامع الشرایط دارای ولایت و امامت عامه هستند. هر چند امامت خاص از آن رسولان و امامان معصوم(علیهم السلام) است، لکن از حیث ولایت و امامت در امر اداره جامعه هیچ تفاوتی میان فقیه جامع الشرایط با امام معصوم و پیامبر اکرم(ص) وجود ندارد. معنی ولایت مطلقه فقیه چیزی جز آنچه گفته شد، نیست.

حضرت امام خمینی(ره) در کتاب ولایت فقیه (حکومت اسلامی) حقیقت مذکور را چنین بیان می‌دارند: «اگر فرد لایقی که دارای این دو خصلت(علم به قانون و عدالت) باشد به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایتی را که حضرت رسول اکرم(ص) در امر اداره جامعه داشت، دارا می‌باشد و بر همه مردم لازم است از او اطاعت کنند. این توهم که اختیارات حکومتی حضرت رسول اکرم(ص) بیشتر از حضرت امیر(ع) بود و یا اختیارات حکومتی حضرت امیر بیش از فقیه است، باطل و غلط است. البته فضایل حضرت امیر(ع) از همه بیشتر است. لکن زیادی فضایل معنوی، اختیارات حکومتی را افزایش نمی‌دهد. همان اختیارات ولایتی که حضرت رسول و دیگر ائمه (صلوات الله علیهم) در تدارک سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فقیه قرار داده است.» (حکومت اسلامی، ص 55)

بنابراین در نظام سیاسی اسلام، امامت فقیه به نیابت از امامت معصوم(ع) است و همان اختیارات حکومتی معصوم را دارد. وقتی هیچ تفاوتی بین اختیارات امامت فقیه یا ولایت فقیه با ولایت و یا امامت معصوم (ع) نباشد، بین اختیارات فقهایی که واجد شرایط ولایت و امامت مسلمین باشند نیز هیچ تفاوتی وجود ندارد. همان اختیاراتی را که حضرت امام خمینی(ره) از حیث ولایت و امامت بر مسلمین از آن برخوردار بودند، اکنون ولی امر مسلمین حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (مدظله العالی) نیز از همان اختیارات برخوردار است.

درباره ما

روستاي نسن نور
نسن نور روستايي از توابع اوز رود، بخش بلده، شهرستان نور، استان مازندران است. اين روستا در جنوب مازندران ، جنوب غربي شهرستان نور و شمال استان تهران واقع شده است و خط مرزي دو استان را مي سازد به طوري كه قسمتي از كوههاي آن در استان اخير واقع است كه از شمال به كوههاي كجور ،ازغرب وشرق به كوههاي نور واز جنوب به كوههاي استان تهران متصل است.

ارتباط با مدیر

ارتباط با مدير